خودم خودت خودش
خصوصی
غمت و به هیچ کس نگو حتی به چشمات چون اونم اشک می ریزه و رسوات می کنه نمي دونم خدا چه فكري كرد كه پسر را آفريد . تو كجا مي توني پاك تر از دختر گير بياري ؟ مردا بدون خانم ها مي ميرن . مي دوني ترس پسرها از ازدواج چيه ? دل بستن به يه دختر نيست دل بريدن از بقيه ي دخترهاست . پسرها فقط بلدن بلف بيان . فكر مي كنن چون يه خورده خوشگلند ديگه تموم نه پسر خوب اين طوري رسمش نيست . به جاي اين همه ظاهر بيني برو دنبال دل پاك بگرد . چرا همه چي دروغ شده ؟ چرا دوست داشتن و به بازي گرفتيد چرا اين همه شكست عشقي ؟ تا حالا فكر كرديد تقصير كي بوده ؟ به هم فرصت داديد ؟ بريد فكر كنيد به تمام اشتباهاتتون . دنبال مقصر نگرد . . . راهمان اينجا از هم جدا می شود یکی بود یکی نبود . اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت . اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست . اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا شه من بودم یکی رفت یکی نرفت . اون که رفت تو بودی اون که به جز تو سراغ هیچکس نرفت من بودم . کاش به زمانی برمی گشتم که تنها غصه ام نشکستن نوک مدادم بود چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت و باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده .چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری . چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی . چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک . همیشه 







![]()


ديگر برای هم دو بيگانه ايم
هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار
همه چيز را، آری همه چيز را بايد فراموش کنيم ...
اندوهگين مباش، هر غمی را تسلايی است
انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، ميتوانند فراموش کنند
فصلها می آيند و ميروند، سالها می گذرند
روزی می آيد که تو هم فراموش کنی ...
روزها و شبهايمان را فراموش خواهی کرد
روزها و شبهای عاشقی را...
گويی آنها را نزيسته ای، انگار عاشق نبوده ای
همه چيز را، آری همه چيز را می توانی فراموش کنی
حتی تمام نوشته هايم را، سطر به سطر
چيزی اگر بماند، حزنی عميق در وجودت خواهد بود ...




![]()







![]()
از آن چه نیست سخن می گوییم
از آب در بیابان
و
در خانه
عشق و نان
این گونه
انگار زندگانی را زیباتر می یابیم
همیشه
از آن چه نیست بلندتر سخن می گوییم
از مهربانی در مهمانی از شرف در سودا
از داد در بیداد جا
تا بوده
این گونه بوده قصه ی ما
دنیای یاوه را انگار
این گونه گواراتر توانیم داشت
کنون بنشین
تا باری از آن چه هست سخن بگوییم
از دروغ بگوییم که حرام است اما
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است
همین
















